|
عاشقانه | ||
|
خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم. خسته شدم بس كه از سرما لرزیدم... بس كه این كوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد... خسته شدم بس كه تنها دویدم... اشك گونه هایم را پاك كن و بر پیشانیم بوسه بزن... می خواهم با تو گریه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گریه كردم... می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ایستادم Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ღღ ღღ ღღ ღღ ღღ ღღ ღღ ღღ . . . . . . . . . . ღღ__♥♥_♥♥ _♥♥___♥♥ _♥♥___♥♥_________♥♥♥♥ _♥♥___♥♥_______♥♥___♥♥♥♥ _♥♥__♥♥_______♥___♥♥___♥♥ __♥♥__♥______♥__♥♥__♥♥♥__♥♥ ___♥♥__♥____♥__♥♥_____♥♥__♥ ____♥♥_♥♥__♥♥_♥♥________♥♥ ____♥♥___♥♥__♥♥ ___♥___________♥ __♥_____________♥ _♥_____♥___♥____♥ _♥___///___@__\\__♥ _♥___\\\______///__♥ ___♥______W____♥ _____♥♥_____♥♥ _______♥♥♥♥♥ .................................:x [ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 9:39 ] [ علیرضا جون ]
فریاد من : خدا در همه جا هست ...
پس بای تا روزی که تو بخوای [ جمعه چهاردهم آبان 1389 ] [ 12:0 ] [ علیرضا جون ]
رسم ما اوارگان ترک رفاقت نیست /رسم ما دریا دلان خشکیدن احساس نیست
مامحبت را به نام دوست ارزان می کنیم /تا صداقت زنده است ما هم رفاقت می کنیم از طرف دوستان [ جمعه چهاردهم آبان 1389 ] [ 11:56 ] [ علیرضا جون ]
اکنون که می نویسم از تمام شب های تنهایی ام تنها ترم
از تمام دلتنگی ها دلتنگ ترم هم چون روز روشن بر من هویداست که در مسیر زندگی ات روانه خواهی شد و شاید هیچ گاه من در خاطرت نمانم و من بی شک هر جا که باشم نشانی از تو دارم که با تو بودن را برایم زنده می کند تو می روی ومن با لبخند بدرقه ات می کنم من می مانم و کوله باری ازاحساس تنهایی می مانم باز هم مثل همیشه اما می دانم در تنهایی هم با من هستی [ شنبه دوم مرداد 1389 ] [ 0:13 ] [ علیرضا جون ]
خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي و ببيني که ديگه دوسش نداري
خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اون کسي که جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا
خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونه
خيلي سخته اگر عمر جادوي شعرت تموم شه
نکنه چيزي که ريختي پاي عشق اون حروم شه
خيلي سخته اون که مي گفت واسه چشات مي ميره
بره و ديگه سراغي از تو ونگات نگيره
خيلي سخته تا يه روزي حرفهاي اون باورت شه
نکنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه
خيلي سخته بي بهونه ميوه هاي کال رو چيدن
بخدا کم غصه اي نيست چن روزي تو رو نديدن
[ پنجشنبه هشتم بهمن 1388 ] [ 9:58 ] [ علیرضا جون ]
اگه تو خيال سردم پی ياد تو ميگردم [ پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 ] [ 11:39 ] [ علیرضا جون ]
اینم چند تا عکس زیبا واسه اونایی که عاشقن!
[ پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ] [ 10:16 ] [ علیرضا جون ]
این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه *** این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه *** این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن *** این روزا درد آدما فقط غم بی کسیه *** این روزا دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن *** اسم گلا رو این روزا دیگه کسی نمی دونه *** این روزا دوستای خوبم همدیگر رو گم میکنن
[ پنجشنبه پنجم آذر 1388 ] [ 9:47 ] [ علیرضا جون ]
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی. مرد جوان: منو محکم بگیر. زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه. روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد [ دوشنبه دوم آذر 1388 ] [ 11:37 ] [ علیرضا جون ]
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره . [ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ] [ 13:59 ] [ علیرضا جون ]
وقتی سرکلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کناردستم نشسته بود و اون منو "داداشی"صدا میکرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست من جزومو بهش دادم. بهم گفت :متشکرم و گونه منو بوس کرد
یه روز گذشت سپس یک هفته یک سال... قبل از ایسنکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید من به اون نگاه میکردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمی کرد و من اینو می دونستم قبل از اینکه مراسم تموم بشه به سمت من اومد با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی با گریه منو در آغوش گرفت و سرشو روی شونه ی من گذاشت و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی. متشکرم و گونه منو بوسید نشستم روی صندلی صندلی ساقدوش توی کلیسا. اون دختره حالا داره ازدواج می کنه من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدید شد با مرد دیگه ای ازدواج کرد من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون این طوری فکر نمی کرد ومن اینو می دونستم اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم تو همه این مدتها می خواستم بهش بگم می خواستم که بدونه من نمی خواستم فقط "داداشی"اون باشم. من عاشقش بودم. اما ... من خیلی خجالتی بودم و نمی تونستم حرف دلم رو بهش بگم... علتش رو هم نمی دونستم تا اینکه... به تابوتی نگاه می کردم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده بود فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت بودند یه نفر داشت دفتر خاطراتش رو می خوند دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود دختر در دفتر خاطراتش این گونه نوشته بود: "تمام توجهم به اون بود آرزو می کردم که عشقش برای من باشه اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم من می خواستم بهش بگم می خواستم بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه من عاشقش هستم اما ... من خجالتی ام... و نمی تونم حرف دلمو بهش بگم...نمیدونم... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره." [ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ] [ 13:53 ] [ علیرضا جون ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||